دم استادیوم با دلبر خویش
قراری داشتم یکهفتهی پیش
من او را دعوتش کردم به فوتبال
برای دیدن بازی فینال
ولی افسوس و افسوس
شدم مأیوس مأیوس
که فهمیدم ورود دختر و زن
بود ممنوع در آنجا اکیداً
به ما گفتند وقتی زن نجیب است
چو در استادیوم باشد عجیب است
منم گفتم نخواستیم
چرا یک لحظه واستیم
به گوشم گفت دلبر
بریم یک جای بهتر
یه جا رفتیم من و دلبر دوتائی
نخواهم گفت مخصوصاً چه جائی
ولیکن داغ فوتبال
گرفت از جفتمان حال
چنان در فکر ورزشگاه بودیم
که از غصه در اشک و آه بودیم
نکردم دوری میدان تحمل
ز لبهایم به لبهایش زدم گل
رگ فوتبال من یکدفعه جنبید
لبان هردومان یکباره خندید
طرف پیراهن سبزی به تن داشت
که خیلی نقش در احوال من داشت
نگاهی پر ز احساس
خودم دادم به او پاس
چو از آفساید سوی او زدم شوت
طرف داور شد و یکباره زد سوت
نکردم اعتنا بر سوت داور
در آن سبز چمن گشتم سراسر
یکی بازیکن زیرک شدم من
گهی فوروارد و گه هافبک شدم من
به هرجا که دلم میخواست رفتم
ز گوش چپ به گوش راست رفتم
چو بودم محو سیر آن نواحی
پنالتی هم زدم خواهی نخواهی
شریکم بود در هر لحظه آن یار
کیان تیم را هردو نگهدار
چنان در بازی احساس بودیم
که غرقه در دریبل و پاس بودیم
به او دادم کمی ودکا کمی لایم
که نوش جان کند بین دو هافتایم
چو رفتم در پی شوت اضافی
طرف زد سوت پایان گفت کافی
نفهمیدم به هرچه ضرب و تقسیم
چگونه طی شد آن یک ساعت و نیم
دوباره هفتهی آینده با یار
دم استادیوم داریم دیدار
اگر بار دگر قانون اخلاق
بخواهد جفتی ما را کند تاق
شوم با او به خلوتگه روانه
برم استادیوم را کنج خانه
که ورزش را نباید ترک کردن
بباید فوتبال را درک کردن
بدون امر ورزش
جهان را نیست ارزش
بیائید از برای عرض تبریک
هواداران، که ما رفتیم المپیک


