همدیگه رو میبینن و کلی یاد گذشته ها می کنن با هم که چی بود و چی شد.
بعد از چند روز آمریکاییه ایرانیه رو ور میداره میبره به محل کارش و یه میمون رو بهش نشون میده که داشته با کامپیوتر کار میکرده!!!!
آمریکایی میگه: اینجا میمون ها اپراتور کامپیوتر هستن! و ایرانیه با کلی حیرت و سخت باوری به یقین می رسه که بعلهههههه....

این ایرانیه که نمی خواسته کم بیاره میگه: اینکه چیزی نیست! جدیدا به ایران نیومدی. تو بهتره بیای و اونجا رو ببینی!
خلاصه میگذره بعد از چند وقت آمریکاییه میاد ایران پیش دوستش.
از تو فرودگاه که به هم می رسن شروع می کنه که شگفتی که ازش صحبت کردیو بهم نشون بده.
ایرانیه سرخ میشه، سفید میشه، کلی گیر میکنه که حالا چیکار کنم و چیکار نکنم؟!!!!!(در همین حین داشتن به سمت ماشین می رفتن که سوار بشن)
یهو چشمش به ماشینش می افته که یه گربه زیرش هست...
داد میزنه که ما هم گربه هامون تعمیرکار ماشینن!



