قبل از اینکه به عکس نگاه کنید توضیحات را به طور کامل بخوانید.
عکس زیر حاوی 2 دلفین کاملا متشابه می باشد که در مطالعات روی سطوح استرس در بیمارستان St. Mary استفاده می شود.
به هر دو دلفین که از آب بیرون پریده اند نگاه کنید. هر دو دلفین کاملا شبیه یکدیگر هستند. یک مطالعه دقیق نشان داده که علارغم اینکه هر دو دلفین شبیه یکدیگر هستند شخصی که استرس دارد اختلافاتی را بین آنها پیدا خواهد کرد.
هر چه فرد اختلافات بیشتری را بین این دو دلفین پیدا کند تحت استرس بیشتری قرار دارد!
اکنون به عکس نگاه کنید و اگر شما بیش از 2 اختلاف بین دو دلفین پیدا کردید نیاز به مرخصی دارید.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ادامه مطلب
این تصویر و تصاویر موجود در ادامه مطلب مربوط به قلعه 8 ضلع خان حاکم در یکی از مناطق جنوبی ایران بوده که امروزه با گذشت 60 سال از ترک آن تبدیل به خرابه ای بی سکنه شده و منم به همین دلیل اسم قلعه خاموش را براش انتخاب کرده ام.
ضمناً جزیره خارگ از املاک شخصی ایشان بوده است.
ادامه مطلب

بانوان گرام و محترمه، لطفا در محل خط کشی شده پارک فرمایید!
به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان پزشک پرسیدم : شما چطور میفهمید که یک
بیمار روانى ، به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه ؟! ![]()
روان پزشک گفت: ما این وان حمام را پر از آب میکنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و
یک سطل جلوى بیمار میگذاریم و از او میخواهیم که وان را خالى کند ...
من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگـتر است ! ![]()
روان پزشک گفت: نه! آدم عادى ، این درپوش زیرآب وان را بر میدارد. شما میخواهید
تختـتان کنار پنجره باشد؟!! ![]()
![]()
زن به شوهر: من پنج دقیقه میرم خونه اقدس خانم باهاش حرف بزنم تو هر نیم ساعت یک سری به غذا بزن!
بعضی وقتها ما میتونیم با آموزش صحیح، فهم و درک مسائل رو برای فرزندانمون آسون کنیم!
مطالب آموزشی از کتاب آموزش ابتدایی معادل اول دبستان در آلمان...

ادامه مطلب
هر کس در مقابل آن جامعه ای وظیفه دارد که رشد آزاد کامل، شخصیت او را می سازد.
داستان زندگی همه ما روزهایی هست که از زندگی خسته میشیم...
فقط بیاد داشته باشید همه افرادی که در اون لحظه کنار شماهستند، ممکنه قصد کمک نداشته باشند!



اولین مردمان جهان که نخ به سکه میبستند و در داخل تلفنهای عمومی میانداختند، ایرانیان بودند!
اولین مردمانی که توانستند از کارتهای اعتباری تلفنهای عمومی استفاده کنند، بدون آنکه اعتبار آن کم شود، ایرانیان بودند!
اولین مردمانی که نوشابههای تقلبی ساختند، ایرانیان بودند!
اولین مردمانی که در اولین صادرات به کشورهای شمالی ایران به جای حنا، خاک رنگی فروختند، ایرانیان بودند!
اولین مردمانی که کشف کردند دروغگویی و ریا و کلکبازی برای موفقیت ضروری است، ایرانیان بودند!
اولین مردمان دنیا که همزمان هم مایل هستند گرمشان شود و هم سردشان ایرانیان بودند، چون همزمان با روشن کردن بخاری، پنجرهها را هم باز میکنند!
اولین مردمانی که در گروه کمتوسعهترین کشورهای دنیا قرار دارند ولی ادعا و توقع برترین مردمان دنیا را دارند ، ایرانیان بودند!
ادامه مطلب

Dear person,
I’m sorry I put a dent in your car. I didn’t want to but, I did when I tryed to park next to you. I am not leaving my information because you chose to use two spaces and I just wanted to park in one. The scratches are because I used a towel that had sand on it to try to clean the dent/paint off. Beaches are fun.
Please look your car over for the dent and scratches and each time you see them remember not to park in two spaces.
ترجمه متن:
انسان عزیز!
من متاسفم که ماشین شما را غر کردم. من نمی خواستم اینکار را بکنم اما، وقتی که میخواستم کنار شما پارک کنم این اتفاق افتاد. من مشخصات خود را برای شما نگذاشتم چون شما دو جای پارک را برای خودرو خویش انتخاب کردید و من تنها میخواستم در یکی از آنها پارک کنم. خراشیدگی ها برای اینست که من یک دستمال که برروی آن شن بود را استفاده کردم و سعی کردم که غر شدگی و رنگ پریدگی را پاک کنم.
سواحل شنی مفرحند.
لطفاً اطراف ماشین خود را نگاه کنید و غری و خراشیدگی ها را ببینید و هر بار که آنها را دیدید به خاطر بیاورید که نمی بایست در دوجای پارک ، پارک کنید.
متاسفم!!!

یه روز یه پسر جوان میره توی داروخانه و به فروشنده میگه که: "یه کاندوم میخواستم، راستش رو بخوای دارم با دوست دخترم واسه شام میرم بیرون، شاید یه موقعیتی پیش بیاد که بتونم یه کم باهاش حال کنم!" فروشنده کاندوم رو بهش میده و پسره میره بیرون اما هنوز از در داروخانه بیرون نرفته که برمیگرده و دوباره میگه: "اگه میشه یه کاندوم دیگه هم بهم بدید، آخه خواهر دوست دخترم هم خیلی ناز و خوشگله، همیشه وقتی که منو میبینه پاهاشو به طرز شهوت انگیزی باز میکنه، فکر کنم اگه خوش شانس باشم بتونم با اون هم یک حالی کنم!" فروشنده کاندوم دوم رو بهش میده و پسره میره اما دوباره از در داروخانه بیرون نرفته که برمیگرده و میگه: "یه دونه کاندوم دیگه هم به من بدید، آخه مامان دوست دخترم هم خیلی ناز و دل رباست و همیشه وقتی منو میبینه نگام میکنه و نخ میده، فکر کنم از من میخواد که یک کارایی بکنم!" موقع شام پسره سر میز نشسته در حالی که دوست دخترش سمت چپش هست، خواهر دوست دخترش سمت راستش و مادر دوست دخترش روبروش نشسته! در همین حال پدر دختره هم میاد سر میز شام و ناگهان پسره سرش رو میاره پایین و شروع میکنه به دعا کردن: "خداوندا...به این سفره برکت بده و به خاطر همه چیزهایی که به ما دادی ممنونیم!" چند دقیقه بعد پسره هم چنان داره دعا میکنه: "خدایا به خاطر لطف و محبتت سپاسگذاریم!" ده دقیقه میگذره و پسره همچنان سرش پایینه و داره به دعا کردن ادامه میده. دوست دخترش متعجبتر از بقیه ازش میپرسه که: "من نمیدونستم که تو این همه مذهبی هستی!" پسره جواب میده: "من هم نمی دونستم كه بابات تو داروخونه كار می كنه!
تکیه زد بر سنگ ساحل با غرور قلک از انبان درآورد و شکست
یک به یک آن سکه ها را سوی آب می فکند آن بینوای خود پرست
خلق بر گردش پریشان آمدند کین چه کارست ای سخیف گیج و مست
این زیان است ای جهول بوالهوس آنچه دور انداختی سیم و زر است
گفت لذت از صدایش می برم تو نمی دانی که این انبان پر است
“اعجبنی القلب” نشنیده اید از “قلب” شادی مرا آید به دست
خنده های پوچ وباطل می نمود چونکه می پنداشت این مردم خر است
چار سال اینگونه بر تاراج رفت جمله را بر آب داد آن خود پرست
ای عزیزان جمع گردید این زمان دست این دیوانه را باید ببست

روزی روزگاری پیرزن فقیری توی زبالهها دنبال چیزی برای خوردن میگشت كه چشمش به یك چراغ قدیمی افتاد. آن را برداشت و رویش دست كشید. میخواست ببیند اگر ارزش داشته باشد، آن را ببرد و بفروشد.
در همین موقع، دود سفیدی از چراغ بیرون آمد.
پیرزن چراغ را پرت كرد؛ با ترس و تعجب عقبعقب رفت و دید كه چند قدم آن طرفتر، یك غول بزرگ ظاهر شد. غول فوری تعظیم كرد و گفت: «نترس پیرزن! من غول مهربان چراغ جادو هستم. مگر قصههای جورواجوری را كه برایم ساختهاند، نشنیدهای؟ حالا یك آرزو كن تا آن را در یك چشم به هم زدن برایت برآورده كنم. امّا یادت باشد كه فقط یك آرزو!»
پیرزن كه به خاطر این خوشاقبالی توی پوستش نمیگنجید، از جا پرید و با خوشحالی گفت: «الهی فدات بشم مادر!»
امّا هنوز جمله ی بعدی را نگفته بود كه فدای غول شد و نتوانست آرزویش را به زبان بیاورد.
... و مرگ او درس عبرتی شد برای آنها كه زیادی تعارف میكنند!
خواص ازدواج براي آقایان
قبل از ازدواج خوابيدن تا لنگ ظهر، بعد از ازدواج بيدار شدن زودتر از خورشيد.
نتيجه گيري اخلاقي:سحرخيز شدن
قبل از ازدواج رفتن به سفر بي اجازه، بعد از ازدواج رفتن به حياط با اجازه.
نتيجه گيري اخلاقي: كسب اعتبار
قبل از ازدواج خوردن بهترين غذاها بي منت، بعد از ازدواج خوردن غذاهاي سوخته با منت.
نتيجه گيري اخلاقي: تقويت معده
قبل از ازدواج استراحت مطلق بي جر و بحث، بعد از ازدواج كار كردن در شرايط سخت.
نتيجه گيري اخلاقي: ورزيده شدن
قبل از ازدواج آموزش گيتار و سنتور و... بعد از ازدواج آموزش بچه داري و شستن ظرف.
نتيجه گيري اخلاقي: همدردي با خانمها
قبل از ازدواج گرفتن پول تو جيبي از پاپا، بعد از ازدواج دادن كل حقوق به خانم.
نتيجه گيري اخلاقي: مستقل شدن
قبل از ازدواج وزن ايده آل با چهره اي بشاش، بعد از ازدواج چاق و افسرده و منزوي.
نتيجه گيري اخلاقي: آمادگي بدن در مقابله با روزهاي سخت
قبل از ازدواج ايستادن در صف سينما و استخر، بعد از ازدواج ايستادن در صف شير و گوشت.
نتيجه گيري اخلاقي: آموزش ايستادگي
قبل از ازدواج تعطيلات رفتن به ديزين واسكي، بعد از ازدواج در تعطيلات شست و شوي خانه و لباس.
نتيجه گيري اخلاقي: پر شدن اوقات فراغت
قبل از ازدواج نوشتن كتاب شعر و رمان، بعد از ازدواج نوشتن داستان پرنده در قفس.
نتيجه گيري اخلاقي: شهرت بادآورده
قبل از ازدواج صحبت تلفني بي محاسبه زمان، بعد از ازدواج اتهام به پرحرفي حتي براي ده دقيقه.
نتيجه گيري اخلاقي: حفظ عضلات صورت
قبل از ازدواج رفتن به سفرهاي هفتگي، بعد از ازدواج در حسرت رفتن به پارك سر كوچه.
نتيجه گيري اخلاقي: در امنيت كامل به سر بردن
دم استادیوم با دلبر خویش
قراری داشتم یکهفتهی پیش
من او را دعوتش کردم به فوتبال
برای دیدن بازی فینال
ولی افسوس و افسوس
شدم مأیوس مأیوس
که فهمیدم ورود دختر و زن
بود ممنوع در آنجا اکیداً
به ما گفتند وقتی زن نجیب است
چو در استادیوم باشد عجیب است
منم گفتم نخواستیم
چرا یک لحظه واستیم
به گوشم گفت دلبر
بریم یک جای بهتر
یه جا رفتیم من و دلبر دوتائی
نخواهم گفت مخصوصاً چه جائی
ولیکن داغ فوتبال
گرفت از جفتمان حال
چنان در فکر ورزشگاه بودیم
که از غصه در اشک و آه بودیم
نکردم دوری میدان تحمل
ز لبهایم به لبهایش زدم گل
رگ فوتبال من یکدفعه جنبید
لبان هردومان یکباره خندید
طرف پیراهن سبزی به تن داشت
که خیلی نقش در احوال من داشت
نگاهی پر ز احساس
خودم دادم به او پاس
چو از آفساید سوی او زدم شوت
طرف داور شد و یکباره زد سوت
نکردم اعتنا بر سوت داور
در آن سبز چمن گشتم سراسر
یکی بازیکن زیرک شدم من
گهی فوروارد و گه هافبک شدم من
به هرجا که دلم میخواست رفتم
ز گوش چپ به گوش راست رفتم
چو بودم محو سیر آن نواحی
پنالتی هم زدم خواهی نخواهی
شریکم بود در هر لحظه آن یار
کیان تیم را هردو نگهدار
چنان در بازی احساس بودیم
که غرقه در دریبل و پاس بودیم
به او دادم کمی ودکا کمی لایم
که نوش جان کند بین دو هافتایم
چو رفتم در پی شوت اضافی
طرف زد سوت پایان گفت کافی
نفهمیدم به هرچه ضرب و تقسیم
چگونه طی شد آن یک ساعت و نیم
دوباره هفتهی آینده با یار
دم استادیوم داریم دیدار
اگر بار دگر قانون اخلاق
بخواهد جفتی ما را کند تاق
شوم با او به خلوتگه روانه
برم استادیوم را کنج خانه
که ورزش را نباید ترک کردن
بباید فوتبال را درک کردن
بدون امر ورزش
جهان را نیست ارزش
بیائید از برای عرض تبریک
هواداران، که ما رفتیم المپیک

همدیگه رو میبینن و کلی یاد گذشته ها می کنن با هم که چی بود و چی شد.
بعد از چند روز آمریکاییه ایرانیه رو ور میداره میبره به محل کارش و یه میمون رو بهش نشون میده که داشته با کامپیوتر کار میکرده!!!!
آمریکایی میگه: اینجا میمون ها اپراتور کامپیوتر هستن! و ایرانیه با کلی حیرت و سخت باوری به یقین می رسه که بعلهههههه....

این ایرانیه که نمی خواسته کم بیاره میگه: اینکه چیزی نیست! جدیدا به ایران نیومدی. تو بهتره بیای و اونجا رو ببینی!
خلاصه میگذره بعد از چند وقت آمریکاییه میاد ایران پیش دوستش.
از تو فرودگاه که به هم می رسن شروع می کنه که شگفتی که ازش صحبت کردیو بهم نشون بده.
ایرانیه سرخ میشه، سفید میشه، کلی گیر میکنه که حالا چیکار کنم و چیکار نکنم؟!!!!!(در همین حین داشتن به سمت ماشین می رفتن که سوار بشن)
یهو چشمش به ماشینش می افته که یه گربه زیرش هست...
داد میزنه که ما هم گربه هامون تعمیرکار ماشینن!


۲) نگرانی از مسائلی که خارج از کنترل شماست.
۳) عدم حذف غیرممکن در زندگی
۴) ترس از ریسک کردن برای پیروزی
۵) محدود دیدن
۶) اهداف شما قربانی افکار دیگران
۷) فکر کردن به محدودیتها قبل از اقدام به عمل
۸) باز کردن ذهن به روی هر نوع فکر
۹)باور به شانس بد
۱۰) ندیدن عواقب و پیامدها
۱۱) در اندیشه گذشته
۱۲) سطحی نگری
۱۳) عبرت نگرفتن از شکست
امیدوارم که شما در زندگی از این اشتباه ها دوری کنید تا به موفقیت نزدیکتر از قبل شوید .

چند دقیقه كه نشست توجهش به یک دختر خوشگل كه كنار میز بار نشسته بوده جلب شد. ![]()
نیم ساعتی با خودش كلنجار رفت و بالاخره تصمیمش رو گرفت و رفت سراغ دختر و با خجالت
بهش گفت : میتونم كنار شما بشینم و یه گپی با همدیگه بزنیم و بیشتر آشنا بشیم ؟! ![]()
![]()
دختر ناگهان و بی مقدمه فریاد زد : چی؟! من هرگز امشب با تو نمی خوابم ؟!! ![]()
![]()
همه مردم توجهشون جلب شد و چپ چپ به مرد نگاه کردند و سری تکون دادند ! ![]()
مرد بیچاره سرخ و سفید شد و سرشو انداخت پایین و با شرمندگی رفت نشست سر جاش ...![]()
بعد از چند دقیقه دختر رفت كنار مرد نشست و با لبخند گفت : من معذرت میخوام! متاسفم كه تو
رو خجالت زده كردم. راستش من فارغ التحصیل روانپزشكی هستم و دارم روی عكس العمل
مردم در شرایط خجالت آور تحقیق می كنم ...!!! ![]()
![]()
مرد هم ناگهان فریاد زد : چی؟! منظورت چیه كه 200$ برای یه شب می گیری؟!! ![]()
![]()
![]()
At five minutes and six seconds after 4 AM on the 8th of July this year, the time and date will be 04:05:06 07/08/09. This will never happen again
دوستی بين زنها
يه زن يه شب به خونه نمياد.
روز بعد به شوهرش ميگه كه من ديشب خونهء يكی از دوستام خوابيدم.
شوهر به 10 تا از بهترين دوستای زن تلفن میكنه.
هيچ كدوم از اونها اينو تأييد نمیكنند.
دوستی بين مردها
يه مرد يه شب به خونه نمياد.
روز بعد به زنش ميگه كه من ديشب خونهء يكی از دوستام خوابيدم.
زن به 10 تا از بهترين دوستای شوهرش تلفن میكنه.
هشتتا از اونها تأييد میكنند كه شوهر شب گذشته را در خونهء اونا گذرونده و دو تا از اونا ادعا میكنند كه اون هنوز اونجاست!
خانمی در زمین گلف مشغول بازی بود. ضربه ای به توپ زد که باعث پرتاب توپ به درون بیشه زار کنار زمین شد. خانم برای پیدا کردن توپ به بیشه زار رفت که ناگهان با صحنه ای روبرو شد.
قورباغه ای در تله ای گرفتار بود. قورباغه حرف می زد! رو به خانم گفت؛ اگر مرا از بند آزاد کنی، سه آرزویت را برآورده می کنم.
خانم ذوق زده شد و سریع قورباغه را آزاد کرد. قورباغه به او گفت؛ نذاشتی شرایط برآورده کردن آرزوها را بگویم. هر آرزویی که برایت برآورده کردم، ۱۰ برابر آنرا برای همسرت برآورده می کنم!
خانم کمی تامل کرد و گفت؛ مشکلی ندارد.
آرزوی اول خود را گفت؛ من می خواهم زیباترین زن دنیا شوم.
قورباغه به او گفت؛ اگر زیباترین شوی شوهرت ۱۰ برابر از تو زیباتر می شود و ممکن است چشم زن های دیگر بدنبالش بیافتد و تو او را از دست دهی.
خانم گفت؛ مشکلی ندارد. چون من زیباترینم، کس دیگری در چشم او بجز من نخواهم ماند. پس آرزویش برآورده شد.
بعد گفت که من می خواهم ثروتمند ترین فرد دنیا شوم.. قورباغه به او گفت شوهرت ۱۰ برابر ثروتمند تر می شود و ممکن است به زندگی تان لطمه بزند..
خانم گفت؛ نه هر چه من دارم مال اوست و آن وقت او هم مال من است. پس ثروتمند شد.
آرزوی سومش را که گفت قورباغه جا خورد و بدون چون و چرایی برآورده کرد.
خانم با خودش فکری کرد و گفت؛ می خواهم به یک حمله قلبی خفیف دچار شوم!
نکته اخلاقی: خانم ها خیلی باهوش هستند. پس باهاشون درگیر نشین.
قابل توجه خواننده های مونث؛ اینجا پایان این داستان بود. لطفاً بقیه اش رو بیخیال شین
ادامه مطلب
مردی با اسلحه وارد یك بانك شد و تقاضای پول كرد
وقتی پولهارا دریافت كرد رو به یكی از مشتریان بانك كرد و پرسید : آیا شما دیدید كه من از این بانك دزدی كنم؟
مرد پاسخ داد : بله قربان من دیدم
سپس دزد اسلحه را به سمت شقیقه مرد گرفت و اورا در جا كشت!
او مجددا رو به زوجی كرد كه نزدیك او ایستاده بودند و از آنها پرسید آیا شما دیدید كه من از این بانك دزدی كنم؟
مرد پاسخ داد : نه قربان. من ندیدم اما همسرم دید...
روزنامهنگار خلاقي از كنار او ميگذشت. نگاهي به او انداخت. فقط چند سكه در داخل كلاه بود. او چند سكه داخل كلاه انداخت و بدون اينكه از مرد كور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان ديگري روي آن نوشت و تابلو را كنار پاي او گذاشت و آنجا را ترك كرد.
عصر آن روز، روزنامهنگار به آن محل برگشت و متوجه شد كه كلاه مرد كور پر از سكه و اسكناس شده است. مرد كور از صداي قدمهاي او، خبرنگار را شناخت. از او پرسيد كه بر روي تابلو چه نوشته است؟
روزنامه نگار جواب داد: "چيز خاص و مهمي نبود، من فقط نوشته شما را به شكل ديگري نوشتم" و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد.
مرد كور هيچوقت ندانست كه او چه نوشته است ولي روي تابلوي خوانده ميشد: "امروز بهار است، ولي من نميتوانم آن را ببينم."
وقتي كارتان را نميتوانيد پيش ببريد استراتژي خود را تغيير بدهيد. خواهيد ديد بهترينها ممكن خواهد شد.
مديران بايد به نوع بيانشان و جملاتي که مي گويند توجه کافي داشته باشند. تأثير گذاري يکي از خصوصيات رهبران موفق است. اين تأثيرگذاري در نحوه بيان و با تمرين بدست مي آيد.
روزي دانشمندى آزمايش جالبى انجام داد. او يك آكواريوم ساخت
و با قرار دادن يک ديوار شيشهاى در وسط آكواريوم آن را به دو بخش تقسيم
کرد.
در يک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش ديگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود.
ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى ديگرى نمىداد.
او
براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سويش حمله برد ولى هر بار با ديوار
نامرئي كه وجود داشت برخورد مىکرد، همان ديوار شيشهاى که او را از غذاى
مورد علاقهاش جدا مىکرد…
پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و يورش به
ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواريوم و
شکار ماهى کوچک، امرى محال و غير ممکن است!
در پايان، دانشمند شيشه ي
وسط آکواريوم را برداشت و راه ماهي بزرگ را باز گذاشت. ولى ديگر هيچگاه
ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آنسوى آکواريوم نيز نرفت !!!
می دانید چـــــرا ؟
ديوار شيشهاى ديگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش
ديوارى ساخته بود که از ديوار واقعى سختتر و بلندتر مىنمود و آن ديوار،
ديوار بلند باور خود بود ! باوري از جنس محدودیت ! باوري به وجود دیواري
بلند و غير قابل عبور ! باوري از ناتوانی خويش
اگر ما در ميان اعتقادات و باورهاى خويش جستجو کنيم،
بىترديد ديوارهاى شيشهاى بلند و سختى را پيدا خواهيم کرد که نتيجه
مشاهدات وتجربيات ماست و خيلى از آنها وجود خارجى نداشته بلکه زائيده
باور ما بوده و فقط در ذهن ما جاى دارند.
چگونه یک زن رو خوشحال کنیم ؟!
براي خوشحال کردن يک زن...
يک مرد فقط نياز دارد که اين موارد باشد :
1. يک دوست
2. يک همدم
3. يک عاشق
4. يک برادر
5. يک پدر
6. يک استاد
7. يک سرآشپز
8. يک الکتريسين
9. يک نجار
10. يک لوله کش
11. يک مکانيک
12. يک متخصص چيدمان داخلي منزل
13. يک متخصص مد
14. يک متخصص علوم جنسي
15. يک متخصص بيماري هاي زنان
16. يک روانشناس
17. يک دافع آفات
18. يک روانپزشک
19. يک شفا دهنده
20. يک شنونده خوب
21.. يک سازمان دهنده
22. يک پدر خوب
23. خيلي تميز
24. دلسوز
25. ورزشکار
26. گرم
27. مواظب
28. شجاع
29. باهوش
30. بانمک
31. خلاق
32. مهربان
33. قوي
34. فهميده
35. بردبار
36. محتاط
37. بلند همت
38. با استعداد
39. پر جرأت
40. مصمم
41. صادق
42. قابل اعتماد
43. پر حرارت
بدون فراموش کردن :
44. تعريف کردن مرتب از او
45. عشق ورزيدن به خريد
46. درستکار بودن
47. بسيار پولدار بودن
48. تنش ايجاد نکردن براي او
49. نگاه نکردن به بقيه دختران
و در همان حال، شما بايد :
50. توجه زيادي به او بکنيد، و انتظار کمتري براي خود داشته باشيد
51. زمان زيادي به او بدهيد، مخصوصاً زمان براي خودش
52. اجازه رفتن به مکانهاي زيادي را به او بدهيد، هيچگاه نگران نباشيد او کجا مي رود.
بسيار مهم است :
53. هيچگاه فراموش نکنيد :
* سالروز تولد
* سالروز ازدواج
* قرارهايي که او مي گذارد
چگونه يک مرد را خوشحال کنيم : "در ادامه مطلب ذکر شده است"
ادامه مطلب

لااقل ال سی دی می بستی به خودت!
توجه: خواندن این متن اصلا به خانم ها توصیه نمی شود!
۱- نخونید!
۲- اگر خوندید فحش ندید!
۳- اگر فحش دادید به من ندید!

شنبه مرد: عزیزم! امروز ناهار چی داریم؟
زن: ببین امروز قراره
من و نازی با هم بریم ” فال قهوه
روسی یخ زده” بگیریم. میگن خیلی جالبه، همه چی رو درست میگه به خواهر شوهر نازی
گفته ”شوهرت واست یه انگشتر می خره” خیلی جالبه نه؟ سر راه یه چیزی از بیرون بگیر
بیار!
یکشنبه
مرد: عزیزم! امروز ناهار چی داریم؟
زن: ببین امروز قراره من و نازی بریم کلاسهای
“روش خود اتکایی بر اعتماد به نفس” ثبت نام کنیم. هم خیلی جالبه هم اثرات خیلی
خوبی در زندگی زناشویی داره. تا برگردم دیر شده، سر راه یه چیزی بگیر بیار!
دوشنبه
مرد: عزیزم! امروز ناهار چی داریم؟
زن: ببین امروز قراره من و نازی بریم شوی “ظروف
عتیقه”. می گن خیلی جالبه. ممکنه طول بکشه. سر راه از بیرون یه چیزی بگیر و بیار!
سه شنبه
مرد: عزیزم! امروز ناهار چی داریم؟
زن: ببین امروز من و نازی قراره با هم بریم
برای لباس مامانم که می خواد برای عروسی خواهر
نازی بدوزه دگمه بخریم. تو که می دونی فامیل مامانم اینا چقدر روی دگمه حساسند!
ممکنه طول بکشه، سر راه یه چیزی از بیرون بگیر بیار!
چهارشنبه
مرد: عزیزم! امروز ناهار چی داریم؟
زن: ببین امروز قراره من و نازی با هم بریم
برای کلاس “بدن سازی” و “آموزش ترومپت” ثبت نام کنیم. همسایه نازی رفته میگه خیلی
جالبه. ترومپت هم که میگن خیلی کلاس داره مگه نه؟ ممکنه طول بکشه چون جلسه اوله.
سر راه یه چیزی بگیر بیار!
پنج شنبه
مرد: عزیزم! امروز ناهار چی داریم؟
زن: ببین امروز قراره من و نازی بریم خونه
همسایه خاله نازی که تازه از کانادا اومده. می خوایم شرایط اقامت رو ازش بپرسیم.
من واقعاً از این زندگی ”خسته ” شدم! چیه همش مثل کلفتها کنج خونه! به هر حال چون
ممکنه طول بکشه یه چیزی از بیرون بگیر بیار!
جمعه
مرد: عزیزم! امروز چی ناهار داریم؟
زن: ببینم تو واقعاً خجالت نمی کشی؟ یعنی من یه
روز تعطیل هم حق استراحت ندارم؟ واقعاً نمی دونم به شما مردای ایرونی چی باید گفت!
نه! واقعاً این خیلی توقع بزرگیه که انتظار داشته باشم فقط هفته ای یه بارشوهرم من
رو برای ناهار بیرون ببره؟!
۱) اجتماعی:
کی عاشق کی شده؟
کی مراسم می گیرن؟
مهریهاش چقدر بود؟
جهیزیه اش چیا بود؟
آیا حامله است؟
چی زائیده؟
۲) هنری:
کی با کی نسبت داره؟
کی چقدر می گیره؟
کی قراره با کی ازدواج کنه؟
کی با کی به هم زده؟
کی کجا رقصیده؟
ارتباطشون چطوریه ؟
۳) اداری:
کی چقدر می گیره
کی قراره مدیر بشه؟
کی با مدیر نسبت داره؟
کی با مدیر به هم زده؟
کی قراره ازدواج کنه ؟
سکرترش خوشگله ؟
۴) مراسم عروسی:
کی چی پوشیده؟
کی چی خریده؟
کی چی مالیده ؟
کی با چی آمده؟
کی بخاطر کی نیومده؟
۵)بعد از مراسم:
کی چی پوشیده بود؟
کی چی آورده بود؟
کی چرا نیومده بود؟
کی بدون دعوت آمده بود؟
کی بود که چیز مناسبی نپوشیده بود؟!
کی چی مالیده بود ؟
۶) ترکیبی:
کی، کجا و با کی نسبت داشت که حالا داره چقدر می گیره؟
کی عاشق کی بود که حالا چرا بره با یه، کی دیگه ازدواج کنه؟
کی از کجا آورد که تونسته چی بخره؟
کی با کی به هم زده که با کی خوب شده؟
کی با کی کجا رقصیده بودن که چرا چیز مناسبی نپوشیده بودن؟
قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که از مغازه دورش کند اما ناگهان کاغذی را در دهان سگ دید .کاغذ را گرفت.روی کاغذ نوشته بود” لطفا یک بسته سوسیس و یه ران گوشت بدین” . ۲۵ دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت. سگ هم کیسه راگرفت و رفت.
قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد .
سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد.قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند .
اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس امد و شماره انرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد دوباره شماره انرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد.قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.
اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد .پس از چند خیابان سگ روی پنجه باند شد و زنگ اتوبوس را زد .اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.قصاب هم به دنبالش.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید .گوشت را روی پله گذاشت و
کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید .اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در
را باز نکرد.
سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیداری باریک پرید و خودش را به پنجره
رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در
برگشت.
مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد.قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی ؟ این سگ یه نابغه است .این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم.
مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت:تو به این میگی باهوش ؟این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!!
نتیجه اخلاقی :
اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود.
و دوم اینکه چیزی که شما آنرا بی ارزش می دانید بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است.
سوم اینکه بدانیم دنیا پر از این تناقضات است.
پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهمتر اینکه قدر داشته های مان را بدانیم.
دوباره میره تو حمام و روز از نو روزی از نو که می بینه باز زنگ در رو زدند. باز لباس می پوشه می ره دم در و می بینه اینبار پستچی اومده و نامه آورده. بار سوم که می ره تو حمام، دستش رو که روی دوش می ذاره ، باز صدای زنگ در رو می شنوه. از پنجره ی حمام نگاه می کنه و می بینه حسن آقا کوره ست.
بنابراین با خیال راحت همون جور لخت و پتی می ره پشت در و در رو برای حسن آقا باز می کنه.حاج خانوم هم خیالش راحت بوده که حسن آقا کوره، در رو باز می کنه که بیاد تو چون از راه دور اومده بوده و از آشناهای قدیمی حاج آقا و حاج خانوم بوده.
درضمن حاج خانوم می بینه که حسن آقا با یه بسته شیرینی اومده بنده خدا.
تعارفش می کنه و راه میافته جلو و از پله ها می ره بالا و حسن آقا هم به
دنبالش. همون طور لخت و عریون میشینه رو کاناپه و حسن آقا هم روبروش. می
گه: خب خوش اومدی حسن آقا. صفا آوردی!
این طرفا؟ حسن آقا سرخ و سفید می شه و جواب می ده: والله حاج خانوم عرض
کنم خدمتتون که چشمام رو تازه عمل کردم و اینم شیرینی اش که آوردم خدمتتون
….
آنها دریافتند که خودکارهای موجود در فضای بدون جاذبه کار نمی کنند .
(جوهر خودکار به سمت پایین جریان نمی یابد و روی سطح کاغذ نمی ریزد…)
برای حل این مشکل آنها شرکت مشاورین آندرسون را انتخاب کردند …
تحقیقات بیش از یک دهه طول کشید،
۱۲میلیون دلار صرف شد و در نهایت :
آنها خودکاری طراحی کردند که در محیط بدون جاذبه می نوشت زیر آب کار می کرد،
روی هر سطحی حتی کریستال می نوشت،
و از دمای زیر صفر تا ۳۰۰ درجه سانتیگراد کار می کرد !!!
اما روس ها راه حل ساده تری داشتند
آنها از مداد استفاده کردند !
نتیجه :این داستان مصداقی برای مقایسه دو روش در حل مسئله است :
۱/ تمرکز روی مشکل ( نوشتن در فض )
۲/ یا تمرکز روی راه حل (نوشتن در فضا با خودکار )
هنگامی که سرگرم این کار بود، ماشین دیگری به سرعت از روی مهره های چرخ که در کنار ماشین بودند گذشت و آن ها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد.
مرد حیران مانده بود که چه کار کند.
تصمیم گرفت که ماشینش را همان جا رها کند و برای خرید مهره چرخ برود.
در این حین، یکی از دیوانه ها که از پشت نرده های حیاط تیمارستان نظاره گر این ماجرا بود، او را صدا زد و گفت:
از ٣ چرخ دیگر ماشین، از هر کدام یک مهره بازکن و این لاستیک را با ٣ مهره ببند و برو تا به تعمیرگاه برسی.
آن مرد اول توجهی به این حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد دید راست می گوید و بهتر است همین کار را بکند.
پس به راهنمایی او عمل کرد و لاستیک زاپاس را بست. هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن دیوانه کرد و گفت:
خیلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی.
پس چرا توی تیمارستان انداختنت؟
دیوانه لبخندی زد و گفت:
من اینجام چون دیوانه ام. ولی احمق که نیستم.

وقتی که شوهرش فوت کرد، دوباره ازدواج کرد و صاحب ۷ تا بچه دیگه شد…!!!
اما دوباره شوهرش فوت کرد و او باز هم ازدواج کرد و این بار صاحب ۵ بچه دیگه شد…!!!
افسوس و صد افسوس…
آگنس، این شیر زن پر کار!!! سرانجام دار فانی را وداع گفت…
بر بالای سر تابوت، کشیش برای آگنس طلب مغفرت و مرحمت کرد و گفت:
" خداوندا… آن دو سرانجام به هم رسیدند…! "
در همین حال یکی از حاضرین در مراسم خاکسپاری به سمت بغل دستیش خم شد و پرسید :
" فکر میکنی منظور کشیش، شوهر اولش باشه؟ یا شوهر دومش؟! یا شوهر سومش؟!!"
بغل دستی با نیشخندی جواب داد : " فکر کنم احتمالا منظورش پاهاش باشه !!! "
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست، گاهی بهانه ایست که قربانی ات کنند!

جالبه كه ببینید چه چیزی این گوسفندان رو میربود..
ادامه مطلب

این یک طرح است که ایده فوق العاده ای دارد اما برای ساخت آن کمی دیر شده است. این پاکت نامه به یک نمایشگر کوچک ارزان قیمت دارای زمان سنج مجهز شده است. از زمان انداختن آن به صندوق پست آن را فعال می کنید و تایمر آن مدت زمانی که طول می کشد نامه به مقصد برسد را محاسبه می کند.
به نظر من این یکی از بهترین روش ها برای وارد کردن استرس به پستچی است تا نامه را سریع تر به مقصد برساند. البته با استفاده از چنین پاکت نامه ای باید انتظار این را هم داشته باشید که پستچی پاکت را با نمایشگر خرد شده به شما تحویل بدهد و بگوید که برای پاکت یک حادثه رخ داده!
بوی باران، بوی
سبزه، بوی خاک
شاخه های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر
سپيد
برگهای سبز بيد
عطر
نرگس، رقص باد
نغمه و بانگ پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک
ميرسد اينک بهار
خوش بحال روزگار …
خوش
بحال چشمه ها و دشتها
خوش بحال دانه ها و سبزه ها
خوش بحال غنچه های نيمه
باز
خوش بحال دختر ميخک که ميخندد به ناز
خوش بحال جان لبريز از شراب
خوش
بحال آفتاب …
ای
دل من، گرچه در اين روزگار
جامهء رنگين نمیپوشی به كام
بادهء رنگين نمینوشی
ز جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن می كه میبايد تهی
است
ای دريغ از «تو» اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از «من» اگر مستم نسازد آفتاب
ای
دريغ از «ما» اگر کامی نگيريم از بهار …
گر نکوبی شيشهء غم را به سنگ
هفت
رنگش ميشود هفتاد رنگ
* ایران خودرو: هفتاد و نهمین مدل پژو با نام پژو XD-870-PL Q آماده عرضه به بازار است که نسبت به مدل قبلی تحول زیادی داشته. طول آنتن آن 10 سانتی متر افزایش داشته چراغ ترمز آن هم پررنگتر شده و فقط 45 میلیون تومان گران تر است.
* برای اولین بار ایران به دور دوم مسابقات جام جهانی راه یافت.
* دولت موفق شد نرخ تورم را کاهش داده و آنرا از 63% به 62.5% برساند.
* یکصد و شصت و سومین قطعنامه شورای امنیت در مورد فعالیتهای هسته ای ایران به تصویب رسید. در عین حال رئیس آژانس هسته ای اعلام کرد علیرغم هشتصد و سی و دومین گزارش ایران در مورد فعالیتهای هسته ای هنوز ابهاماتی در این زمینه وجود دارد که امیدواریم به زودی بر طرف شود.
* به علت اتمام ذخایر نفت و گاز دولت در اطلاعیه ای از مردم عزیز ایران خواست امسال در مصرف ذغال جداً صرفه جویی نمایند.
* یکی از نمایندگان مجلس خواهان کاهش سن ازدواج شد. وی گفت دولت با تدابیر صحیح و اصولی سعی دارد متوسط سن ازدواج دختران را از 50 سال به 45 سال کاهش دهد. همچنین وی گفت در نظام طبیعت اصولا مرد نیز مانند زن حق مشارکت در فعالیتهای اجتماعی و سیاسی را دارد.
* نیروی انتظامی کرج چند سارق را که به سرقت دیش های ماهواره مردم اقدام می کردند دستگیر کرد و دیش های مسروقه را به صاحبانشان بر گرداند.
* شورای نگهبان 2999 نفر از 3000 کاندیداهای اصلاح طلب نمایندگی مجلس را رد صلاحیت کرد.
* به علت برخی مشکلات و نواقیص، چشم انداز 20 ساله باز هم تمدید شد.
* قیمت هر کیلو مرغ به هفت میلیون تومان رسید. جالب است بدانید در 50 سال قبل مردم با هفت میلیون می توانستند یک اتومبیل بخرند.
* امسال مراسم سالروز پیروزی انقلاب از 4 ماه به 5 ماه افزایش می یابد.
* 70 درصد مردم زیر خط فقر شدید زندگی میکنند این در حالیست که این آمار نسبت به سال قبل کاهش خوبی را نشان می دهد.
* از این به بعد صدا و سیما برای انتخاب مجریان زن، مسابقه ملکه زیبایی برگزار می کند.
* نیروگاه اتمی بوشهر به زودی به بهره بر داری می رسد.
* مدیرعامل سایپا: با تکیه به دانش بومی تانک و تراکتور پراید را طراحی کردیم.
* شرکت ایرباس، طی شکایتی به سازمان ملل خواستار آزاد سازی هواپیماهایش از دست ایران شد و خاطر نشان کرد که این هواپیماها 70 سال پیش از رده خارج شده اند.
A Saudi
Arabian man was interviewed at the US Embassy for a U.S.A.Visa
Consul :What is your name?
Arab : Abdul Aziz
Consul : Sex?
Arab : Six to ten
times a week
Consul : I mean, male or female?
Arab : both male and
female and sometimes even camels
Consul : Holy cow!
Arab : Yes, cows and
dogs too!!!!
Consul : Man,........isn't it
hostile?
Arab :Horse style, dog
style, any style
Consul : Oh..........dear!
Arab : Deer? No
deer, they run too fast!
چون 31 در مبنای Octal با 25 در مبنای Decimal برابر است و نماد October و Octal هر دو Oct و نماد december و Decimal هر دو Dec است. کریسمس در 25 دسامبر و هالووین در 31 اکتبر است.

/* /*]]>*/
Very Interesting!
Having 9's does not make it special.... U can design a clock having only 9 with 9/9 (=1),
(9+9)/9(=2), (9+9+9)/9(=3) and so on...
What makes it really amazing is that... it has only 3 9's in each digit representation...
It's really great calculations and design
![]()
همین چند هفته پیش بود که یک ایرانی داخل بانک در منهتن نیویورک شد و یک بلیط از دستگاه گرفت.
وقتی شمارش از بلندگو اعلام شد بلند شد و پیش کارشناس بانک رفت و گفت که برای مدت دو هفته قصد سفر تجاری به اروپا را داره و به همین دلیل نیاز به یک وام فوری بمبلغ 5000 دلار داره
کارشناس نگاهی به تیپ و لباس موجه مرد کرد و گفت که برای اعطای وام نیاز به قدری وثیقه و گارانتی داره..
و مرد هم سریع دستش را کرد توی جیبش و کلید ماشین فراری جدیدش را که دقیقا جلوی در بانک پارک کرده بود را به کارشناس داد و رئیس بانک هم پس از تطابق مشخصات مالک خودرو بالاخره با وام آقا موافقت کرد آنهم فقط برای دو هفته
کارمند بانک هم سریع کلید ماشین گرانقیمت را گرفت وماشین به پارکینگ بانک در طبقه پائین انتقال داد.
خلاصه مرد بعد از دو هفته همانطور که قرار بود برگشت 5000 دلار + 15.86دلار کارمزد وام رو پرداخت کرد.
کارشناس رو به مرد کرد و از قول رئیس بانک گفت :
" از اینکه بانک ما رو انتخاب کردید متشکریم"
و گفت ما چک کردیم ومعلوم شد که شما یک مولتی میلیونر هستید ولی فقط من یک سوال برام باقی مانده که با این همه ثروت چرا به خودتون زحمت دادین که 5000 دلار از ما وام گرفتید؟
ایرونی یه نگاهی به کارشناس بیچاره کرد و گفت:
تو فقط به من بگو کجای نیویورک میتونم ماشین 250.000 دلاری رو برای 2 هفته یا اطمینان خاطر با فقط 15.86 دلار پارک کنم؟!
پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :پدر عزیزم،با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو رو بگیرم. من احساسات واقعی رو با Stacy پیدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما می دونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش ، لباسهای تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره. اما فقط احساسات نیست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یک تریلی توی جنگل داره و کُلی هیزم برای تمام زمستون. ما یک رؤیای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه. Stacy چشمان من رو به روی حقیقت باز کرد که ماریجوانا واقعاً به کسی صدمه نمی زنه. ما اون رو برای خودمون می کاریم، و برای تجارت با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستن، برای تمام کوکائینها و اکستازیهایی که می خوایم. در ضمن، دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم. یک روز، مطمئنم که برای دیدارتون بر می گردیم، اونوقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی.با عشق،پسرت،John
پاورقی : پدر، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه. دوست دارم! هروقت برای اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن!

A few weeks ago we heard about Marilyn Monroe's 15 minute sex tape. Yesterday came word of a Jim Hendrix sex tape. You know, these things always come in sets of three. This morning, the other shoe dropped. There's word of an Abe Lincoln sex tape. The silent film was found by a memorabilia collector as he researched a documentary on Lincoln. We're told in the clip, Lincoln emancipates his pants and shows off his Lincoln log. There's an unidentified woman in the footage, and in reverse twist of his assassination, Lincoln's the one who fires off a shot
یه روز مگه چقدر می تونه بد باشه؟
نمی دونم!!! تا شب هنوز خیلی مونده!


















































