تبليغاتX
متفرقه شامل زندگی
آن شنیدستی که روزی ابلهی در کنار ساحل دریا نشست
تکیه زد بر سنگ ساحل با غرور قلک از انبان درآورد و شکست
یک به یک آن سکه ها را سوی آب می فکند آن بینوای خود پرست
خلق بر گردش پریشان آمدند کین چه کارست ای سخیف گیج و مست
این زیان است ای جهول بوالهوس آنچه دور انداختی سیم و زر است
گفت لذت از صدایش می برم تو نمی دانی که این انبان پر است
“اعجبنی القلب” نشنیده اید از “قلب” شادی مرا آید به دست
خنده های پوچ وباطل می نمود چونکه می پنداشت این مردم خر است
چار سال اینگونه بر تاراج رفت جمله را بر آب داد آن خود پرست
ای عزیزان جمع گردید این زمان دست این دیوانه را باید ببست
نوشته شده در شنبه 1388/03/30ساعت 4:55 توسط BD32| |