تبليغاتX
متفرقه شامل زندگی

روزی روزگاری پیرزن فقیری توی زباله‌ها دنبال چیزی برای خوردن می‌گشت كه چشمش به یك چراغ قدیمی افتاد. آن را برداشت و رویش دست كشید. می‌خواست ببیند اگر ارزش داشته باشد، آن را ببرد و بفروشد.


در همین موقع، دود سفیدی از چراغ بیرون آمد.

 پیرزن چراغ را پرت كرد؛ با ترس و تعجب عقب‌عقب رفت و دید كه چند قدم آن طرف‌تر، یك غول بزرگ ظاهر شد. غول فوری تعظیم كرد و گفت: «نترس پیرزن! من غول مهربان چراغ جادو هستم. مگر قصه‌های جورواجوری را كه برایم ساخته‌اند،‌ نشنیده‌ای؟ حالا یك آرزو كن تا آن را در یك چشم به هم زدن برایت برآورده كنم. امّا یادت باشد كه فقط یك آرزو!»

پیرزن كه به خاطر این خوش‌اقبالی توی پوستش نمی‌گنجید،‌ از جا پرید و  با خوش‌حالی گفت‌: «الهی فدات بشم مادر!»

امّا هنوز جمله ی بعدی را نگفته بود كه فدای غول شد و نتوانست آرزویش را به زبان بیاورد.

... و مرگ او درس عبرتی شد برای آن‌ها كه زیادی تعارف می‌كنند!
نوشته شده در چهارشنبه 1388/02/30ساعت 22:52 توسط BD32| |

خواص ازدواج براي آقایان

قبل از ازدواج خوابيدن تا لنگ ظهر، بعد از ازدواج بيدار شدن زودتر از خورشيد.

نتيجه گيري اخلاقي:سحرخيز شدن


قبل از ازدواج رفتن به سفر بي اجازه، بعد از ازدواج رفتن به حياط با اجازه.

نتيجه گيري اخلاقي:  كسب اعتبار

قبل از ازدواج خوردن بهترين غذاها بي منت، بعد از ازدواج خوردن غذاهاي سوخته با منت.

نتيجه گيري اخلاقي: تقويت معده

قبل از ازدواج استراحت مطلق بي جر و بحث، بعد از ازدواج كار كردن در شرايط سخت.

نتيجه گيري اخلاقي: ورزيده شدن

قبل از ازدواج آموزش گيتار و سنتور و... بعد از ازدواج آموزش بچه داري و شستن ظرف.

نتيجه گيري اخلاقي: همدردي با خانمها

قبل از ازدواج گرفتن پول تو جيبي از پاپا، بعد از ازدواج دادن كل حقوق به خانم.

نتيجه گيري اخلاقي: مستقل شدن

خواص ازدواج براي خانم ها


قبل از ازدواج وزن ايده آل با چهره اي بشاش، بعد از ازدواج چاق و افسرده و منزوي.

نتيجه گيري اخلاقي: آمادگي بدن در مقابله با روزهاي سخت

قبل از ازدواج ايستادن در صف سينما و استخر، بعد از ازدواج ايستادن در صف شير و گوشت.

نتيجه گيري اخلاقي: آموزش ايستادگي

قبل از ازدواج تعطيلات رفتن به ديزين واسكي، بعد از ازدواج در تعطيلات شست و شوي خانه و لباس.

 نتيجه گيري اخلاقي: پر شدن اوقات فراغت

قبل از ازدواج نوشتن كتاب شعر و رمان، بعد از ازدواج نوشتن داستان پرنده در قفس.

نتيجه گيري اخلاقي: شهرت بادآورده

قبل از ازدواج صحبت تلفني بي محاسبه زمان، بعد از ازدواج اتهام به پرحرفي حتي براي ده دقيقه.

نتيجه گيري اخلاقي: حفظ عضلات صورت

قبل از ازدواج رفتن به سفرهاي هفتگي، بعد از ازدواج در حسرت رفتن به پارك سر كوچه.

نتيجه گيري اخلاقي: در امنيت كامل به سر بردن
 

!هم جدي بگيريد، هم نگيريد

نوشته شده در شنبه 1388/02/26ساعت 16:45 توسط BD32| |

نوشته شده در شنبه 1388/02/26ساعت 12:20 توسط BD32| |

دم استادیوم با دلبر خویش
قراری داشتم یکهفته‌ی پیش
 
من او را دعوتش کردم به فوتبال
برای دیدن بازی فینال
 
ولی افسوس و افسوس
شدم مأیوس مأیوس
 
که فهمیدم ورود دختر و زن
بود ممنوع در آنجا اکیداً
 
به ما گفتند وقتی زن نجیب است
چو در استادیوم باشد عجیب است
 
منم گفتم نخواستیم
چرا یک لحظه واستیم
 
به گوشم گفت دلبر
بریم یک جای بهتر
 
یه جا رفتیم من و دلبر دوتائی
نخواهم گفت مخصوصاً چه جائی
 
ولیکن داغ فوتبال
گرفت از جفتمان حال
 
چنان در فکر ورزشگاه بودیم
که از غصه در اشک و آه بودیم
 
نکردم دوری میدان تحمل
ز لبهایم به لبهایش زدم گل
 
رگ فوتبال من یکدفعه جنبید
لبان هردومان یکباره خندید
 
طرف پیراهن سبزی به تن داشت
که خیلی نقش در احوال من داشت
 
نگاهی پر ز احساس
خودم دادم به او پاس
 
چو از آفساید سوی او زدم شوت
طرف داور شد و یکباره زد سوت
 
نکردم اعتنا بر سوت داور
در آن سبز چمن گشتم سراسر
 
یکی بازیکن زیرک شدم من
گهی فوروارد و گه هافبک شدم من
 
به هرجا که دلم میخواست رفتم
ز گوش چپ به گوش راست رفتم
 
چو بودم محو سیر آن نواحی
پنالتی هم زدم خواهی نخواهی
 
شریکم بود در هر لحظه آن یار
کیان تیم را هردو نگهدار
 
چنان در بازی احساس بودیم
که غرقه در دریبل و پاس بودیم
 
به او دادم کمی ودکا کمی لایم
که نوش جان کند بین دو هافتایم
 
چو رفتم در پی شوت اضافی
طرف زد سوت پایان گفت کافی
 
نفهمیدم به هرچه ضرب و تقسیم
چگونه طی شد آن یک ساعت و نیم
 
دوباره هفته‌ی آینده با یار
دم استادیوم داریم دیدار
 
اگر بار دگر قانون اخلاق
بخواهد جفتی ما را کند تاق
 
شوم با او به خلوتگه روانه
برم استادیوم را کنج خانه
 
که ورزش را نباید ترک کردن
بباید فوتبال را درک کردن
 
بدون امر ورزش
جهان را نیست ارزش
 
بیائید از برای عرض تبریک
هواداران، که ما رفتیم المپیک

نوشته شده در چهارشنبه 1388/02/23ساعت 7:42 توسط BD32| |

نوشته شده در جمعه 1388/02/18ساعت 23:23 توسط BD32| |
چند سال پیش یک ایرانی میره آمریکا پیش دوستش که بهش سر بزنه...

همدیگه رو میبینن و کلی یاد گذشته ها می کنن با هم که چی بود و چی شد.

بعد از چند روز آمریکاییه ایرانیه رو  ور میداره میبره به محل کارش و یه میمون رو بهش نشون میده که داشته با کامپیوتر کار میکرده!!!!

آمریکایی میگه: اینجا میمون ها اپراتور کامپیوتر هستن! و ایرانیه با کلی حیرت و سخت باوری به یقین می رسه که بعلهههههه....

این ایرانیه که نمی خواسته کم بیاره میگه: اینکه چیزی نیست! جدیدا به ایران نیومدی. تو بهتره بیای و اونجا رو ببینی!

خلاصه میگذره بعد از چند وقت آمریکاییه میاد ایران پیش دوستش.

از تو فرودگاه که به هم می رسن شروع می کنه که شگفتی که ازش صحبت کردیو بهم نشون بده.

ایرانیه سرخ میشه، سفید میشه، کلی گیر میکنه که حالا چیکار کنم و چیکار نکنم؟!!!!!(در همین حین داشتن به سمت ماشین می رفتن که سوار بشن)

یهو چشمش به ماشینش می افته که یه گربه زیرش هست...

داد میزنه که ما هم گربه هامون تعمیرکار ماشینن!


نوشته شده در جمعه 1388/02/18ساعت 22:52 توسط BD32| |
۱) خوشبختی به قیمت بدبختی دیگران
۲) نگرانی از مسائلی که خارج از کنترل شماست.
۳) عدم حذف غیرممکن در زندگی
۴) ترس از ریسک کردن برای پیروزی
۵) محدود دیدن
۶) اهداف شما قربانی افکار دیگران
۷) فکر کردن به محدودیتها قبل از اقدام به عمل
 ۸) باز کردن ذهن به روی هر نوع فکر
 ۹)باور به شانس بد
۱۰) ندیدن عواقب و پیامدها
۱۱) در اندیشه گذشته
۱۲) سطحی نگری
۱۳) عبرت نگرفتن از شکست
امیدوارم که شما در زندگی از این اشتباه ها دوری کنید تا به موفقیت نزدیکتر از قبل شوید .

 

نوشته شده در پنجشنبه 1388/02/17ساعت 2:44 توسط BD32| |


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 1388/02/16ساعت 21:51 توسط BD32| |

نوشته شده در سه شنبه 1388/02/08ساعت 11:40 توسط BD32| |
یک روز مردی خیلی خجالتی رفت توی یک كافی شاپ ...

چند دقیقه كه نشست توجهش به یک دختر خوشگل كه كنار میز بار نشسته بوده جلب شد.

نیم ساعتی با خودش كلنجار رفت و بالاخره تصمیمش رو گرفت و رفت سراغ دختر و با خجالت

بهش گفت : میتونم كنار شما بشینم و یه گپی با همدیگه بزنیم و بیشتر آشنا بشیم ؟!

دختر ناگهان و بی مقدمه فریاد زد : چی؟! من هرگز امشب با تو نمی خوابم ؟!!

همه مردم توجهشون جلب شد و چپ چپ به مرد نگاه کردند و سری تکون دادند !

مرد بیچاره سرخ و سفید شد و سرشو انداخت پایین و با شرمندگی رفت نشست سر جاش ...

بعد از چند دقیقه دختر رفت كنار مرد نشست و با لبخند گفت : من معذرت میخوام! متاسفم كه تو

رو خجالت زده كردم. راستش من فارغ التحصیل روانپزشكی هستم و دارم روی عكس العمل

مردم در شرایط خجالت آور تحقیق می كنم ...!!!

مرد هم ناگهان فریاد زد : چی؟! منظورت چیه كه 200$  برای یه شب می گیری؟!!

نوشته شده در دوشنبه 1388/02/07ساعت 5:56 توسط BD32| |

At five minutes and six seconds after 4 AM on the 8th of July this year, the time and date will be 04:05:06 07/08/09. This will never happen again

نوشته شده در سه شنبه 1388/02/01ساعت 2:13 توسط BD32| |