تبليغاتX
متفرقه شامل زندگی

زن گرفتم شدم اي دوست به دام زن اسير
من گرفتم تو نگير
چه اسيري كه ز دنيا شده ام يكسره سير من گرفتم تو نگير

بود يك وقت مرا با رفقا گردش و سير

ياد آن روز بخير
زن مرا كرده ميان قفس خانه اسير من گرفتم تو نگير

ياد آن روز كه آزاد ز غمها بودم

تك و تنها بودم
زن و فرزند ببستند مرا با زنجير من گرفتم تو نگير

بودم آن روز من از طايفه دّرد كشان

بودم از جمع خوشان
خوشي از دست برون رفت و شدم لات و فقير من گرفتم تو نگير

اي مجرد كه بود خوابگهت بستر گرم

بستر راحت و نرم
زن مگير ؛ ار نه شود
خوابگهت لاي حصير من گرفتم تو نگير

بنده زن دارم و محكوم به حبس ابدم

مستحق لگدم
چون در اين مسئله بود از خود مخلص تقصير من گرفتم تو نگير

من از آن روز كه شوهر شده ام خر شده ام

خر همسر شده ام
مي دهد يونجه به من جاي پنير من گرفتم تو نگير

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  درد دل یه دوست

 

نوشته شده در سه شنبه 1387/08/28ساعت 12:36 توسط BD32| |

1- خوب : زن شما حامله س!
بد: سه قلو حامله س!
زشت: شما پنج سال پيش عمل وازكتومي(نمي تونيد كسي رو باردار كنيد!) كرده بودين!

2- خوب: زن شما با شما حرف نمي زنه!
بد: اون طلاق ميخواد!
زشت: اون وكيله!

3- خوب: پسر شما بالاخره بالغ شده!
بد: اون با زن همسايه ارتباط داره!
زشت: شما هم همينطور!
4- خوب: پسر شما خيلي تو اطاقش درس ميخونه
بد: شما چند فيلم پ.و.ر.ن داخل اطاقش پيدا ميكنيد!
زشت: شما تو اون فيلما هستيد!

5-خوب: شما و شوهرتون توافق كرديد بچه ديگه اي در كار نباشه
بد: شما قرص هاي ضد بارداريتون رو پيدا نمي كنيد!
زشت: دختر 13 ساله شما اونا رو برداشته!

6-خوب:شوهرتون مد رو مي فهمه!
بد: اون لباس زنونه مي پوشه!!
زشت: اون بهتر از شما به نظر ميرسه!

7-خوب: شما سكس
رو براي بچه تون توضيح مي دين
بد: اون هي حرف شما رو قطع ميكنه
زشت: با اصلاح حرف شما!


8-خوب: دخترتون داره عاشق كسي ميشه!
بد: اون يه مرده!
زشت: اون بهترين دوست شماس!
9 -خوب: دخترتون كار پيدا كرده
بد: اون يه روس+پيه!
زشت: همكاراتون بهترين طعمه هاش هستن!
خيلي زشت: اون بيشتر از شما پول در ميآره!

نوشته شده در سه شنبه 1387/08/28ساعت 12:31 توسط BD32| |

آهسته برانید، پلیس در پشت این تابلو پنهان شده است!

نوشته شده در سه شنبه 1387/08/28ساعت 9:43 توسط BD32| |

نوشته شده در دوشنبه 1387/08/27ساعت 23:55 توسط BD32| |

نوشته شده در دوشنبه 1387/08/27ساعت 23:22 توسط BD32| |

 خاله

معناي لغوي: خواهر مادر

معناي استعاره اي: هر زني كه با مادر رابطه ي گرم و صميمي داشته باشد.

نقش سمبليك: يك خانم مهربان و دوست داشتني كه خيلي شبيه مادر است و هميشه براي شما آبنبات و لباس مي خرد.

غذاي مورد علاقه: آش كشك.

زير شاخه ها: شوهر خاله: يك مرد مهربان كه پيژامه مي پوشد و به ادبيات و شكار علاقه مند است. دختر خاله،پسر خاله: همبازي دوران كودكي كه يا در بزرگسالي عاشقش مي شويد اما با يكي ديگه ازدواج مي كنيد يا باهاش ازدواج مي كنيد اما عاشق يكي ديگه هستيد.

مشاغل كاذب: خاله زنك بازي، خاله خانباجي.

چهره هاي معروف: خاله خرسه، خاله سوسكه.

داشتن يك خاله ي مجرد در كودكي از جمله نعمات خداوندي است.

 

 عمه

معناي لغوي: خواهر پدر

معناي استعاره اي: هر زني كه با پدر رابطه ي گرم و صميمي داشته باشد،هر زني كه مادر چشم ديدنش را نداشته باشد..

نقش سمبليك: به عهده گرفتن مسئوليت در موارد ذيل: ?- جواب همه ي فحش هايي كه مي دهيد. مثال: عمته... ?- جواب همه ي محبت هايي كه مي كنيد. مثال: به درد عمه ات مي خوره... ?- توجيه كليه ي بيقوارگي ها،رفتارهاي نامتناسب شما (تنها براي دخترخانم ها). مثال: به عمه ات رفتي. ?- خيلي چيزهاي بدِ ديگه.

غذاي مورد علاقه: شله زرد، سمنو.

زير شاخه ها: شوهر عمه: يك مرد پولدار كه سيبيل قيطاني دارد و چندش آور است. پسرعمه/دخترعمه: همبازي دوران كودكي كه در بزرگسالي حالتان را به هم مي زنند.

مشاغل كاذب Match-Making.

چهره هاي معروف: عمه ليلا.

داشتن يك عمه كه در توصيفات فوق صدق نكند جزو خوش شانسي هاي زندگي است. 

 

دايي

معناي لغوي: برادر مادر

معناي استعاره اي: هر مردي كه با مادر رابطه ي گرم و صميمي داشته باشد،هر مردي كه پتانسيل كتك خوردن توسط پدر را داشته باشد.

نقش سمبليك: يكي از معدود مرداني كه هر چند به سياست علاقه مند است اما حس گرمي به شما مي دهد، هميشه حرفهايتان را مي فهمد و مي شود پيشش گريه كرد.

غذاي مورد علاقه: فسنجون.

زير شاخه ها: زن دايي: يك زن چاق و شاد كه خيلي كدبانو است و جلوي مادر قپي مي آيد. پسردايي،دختردايي: همبازي دوران كودكي كه در بزرگسالي مثل يك همرزم ساپورتتان مي كنند.

چهره هاي معروف: علي دايي، دايي جان ناپلئون.

سعي كنيد حتما حداقل يك دايي داشته باشيد. 

 

عمو

معناي لغوي: برادر پدر

معناي استعاره اي: هر مردي كه با پدر رابطه ي گرم و صميمي داشته باشد.

نقش سمبليك: يكي از مرداني كه شما هميشه بايد بهش بوس بدهيد و بعد برويد كارتون ببينيد تا او با پدر حرفهاي جدي بزند. يكي از مرداني كه مادر به مناسبت آمدنش قرمه سبزي مي پزد و هميشه وقتي مي رود پدر ساكت شده، به فكر فرو مي رود.

غذاي مورد علاقه: قرمه سبزي، آبگوشت.

زير شاخه ها: زن عمو: يك زن خوشگل كه زياد به شما توجه نمي كند و خودش را براي مادر مي گيرد، دخترعمو،پسرعمو: همبازي دوران كودكي كه اگر تا هجده-بيست سالگي دوام آورده باهاش ازدواج نكنيد خطر را از سر گذرانده ايد.

مشاغل كاذب: بازي در قصه هاي ايراني-اسلامي.

چهره هاي معروف: عمو زنجيرباف، عمو يادگار، عمو پورنگ.

داشتن يك عمو ي پولدار خيلي خوب است.

نوشته شده در پنجشنبه 1387/08/23ساعت 14:58 توسط BD32| |
آخرين كلمات يك الكتريسين: خوب حالا روشنش كن...
آخرين كلمات يك انسان عصر حجر: فكر ميكني توي اين غار چيه؟
آخرين كلمات يك بندباز: نميدونم چرا چشمام سياهي ميره...
آخرين كلمات يك بيمار: مطمئنيد كه اين آمپول بيخطره؟
آخرين كلمات يك پزشك : راستش تشخيص اوليه‌ام صحيح نبود. بيماريتون لاعلاجه...
آخرين كلمات يك پليس: شيش بار شليك كرده، ديگه گلوله نداره...
آخرين كلمات يك پيشخدمت رستوران: باب ميلتون بود؟
آخرين كلمات يك جلاد: اي بابا، باز تيغهء گيوتين گير كرد...
آخرين كلمات يك جهانگرد در آمازون: اين نوع مار رو ميشناسم، سمي نيست...
آخرين كلمات يك چترباز: پس چترم كو؟
آخرين كلمات يك خبرنگار: بله، سيل داره به طرفمون مياد...
آخرين كلمات يك خلبان: ببينم چرخها باز شدند يا نه؟
آخرين كلمات يك خون‌آشام: نه بابا خورشيد يه ساعت ديگه طلوع ميكنه!
آخرين كلمات يك داور فوتبال: نخير آفسايد نبود!
آخرين كلمات يك دربان: مگه از روي نعش من رد بشي...
آخرين كلمات يك دوچرخه‌سوار: نخير تقدم با منه!
آخرين كلمات يك ديوانه: من يه پرنده‌ام!
آخرين كلمات يك سرنشين اتوموبيل: برو سمت راست راه بازه...
آخرين كلمات يك شكارچي: مامانت كجاست كوچولو؟.
آخرين كلمات يك غواص: نه اين طرفها كوسه وجود نداره...
آخرين كلمات يك فضانورد: براي يك ربع ديگه هوا دارم...
آخرين كلمات يك قصاب: اون چاقو بزرگه رو بنداز ببينم...
آخرين كلمات يك قهرمان: كمك نميخوام، همه‌اش سه نفرند...
آخرين كلمات يك قهرمان اتوموبيلراني : پس مكانيكه ميدونه كه با ...
آخرين كلمات يك كارآگاه خصوصي: قضيه روشنه، قاتل شما هستيد!
آخرين كلمات يك كامپيوتر: هاردديسك پاك شده است...
آخرين كلمات يك كوهنورد: سر طناب رو محكم بگيري ها...
آخرين كلمات يك گروگان: من كه ميدونم تو عرضهء شليك كردن نداري...
آخرين كلمات يك گيتاريست: يه خرده ولوم بده...
آخرين كلمات يك مادر: بالأخره سي‌دي‌هات رو مرتب كردم...
آخرين كلمات يك متخصص آزمايشگاه: اين آزمايش كاملاً بيخطره...
آخرين كلمات يك متخصص خنثي كردن بمب : اين سيم آخري رو كه قطع كنم تمومه...
آخرين كلمات يك متخصص كامپيوتر: معلومه كه ازش بك‌آپ گرفتم!
آخرين كلمات يك معلم رانندگي: نگه دار! چراغ قرمزه!
آخرين كلمات يك ملوان: من چه ميدونستم كه بايد شنا بلد باشم؟
آخرين كلمات يك ملوان زيردريايي: من عادت ندارم با پنجرهء بسته بخوابم...
آخرين كلمات يك نارنجك‌انداز : گفتي تا چند بشمرم؟
نوشته شده در شنبه 1387/08/11ساعت 9:23 توسط BD32| |
یک مهندس و یک برنامه‌نویس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. مهندس رو به برنامه‌نویس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ برنامه‌نویس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. مهندس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما یک سوال می‌پرسم و اگر شما جوابش را نمی‌دانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می‌کنید و اگر من جوابش را نمی‌دانستم من ۵ دلار به شما می‌دهم.
برنامه‌نویس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار، مهندس پیشنهاد دیگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما می‌دهم. این پیشنهاد چرت برنامه‌نویس را پاره کرد و رضایت داد که با مهندس بازى کند.

 مهندس نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟» برنامه‌نویس بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به مهندس داد. حالا نوبت خودش بود. برنامه‌نویس گفت: «آن چیست که وقتى از تپه بالا می‌رود ۳پا دارد و وقتى پائین می‌آید ۴ پا؟» مهندس نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز بدرد بخورى پیدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.

 بالاخره بعد از ۳ ساعت، برنامه‌نویس را از خواب بیدار کرد و ٥٠ دلار به او داد. برنامه‌نویس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد. مهندس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» برنامه‌نویس دوباره بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به مهندس داد و رویش را برگرداند و خوابید ...!!
نوشته شده در شنبه 1387/08/11ساعت 1:43 توسط BD32| |

BD32

BD32

نوشته شده در شنبه 1387/08/11ساعت 0:29 توسط BD32| |
يكي از روزنامه‌هاي عربي در يك گاف اقتصادي جالب درباره اوضاع اقتصادي ايران نوشت: در ايران بادمجان كيلويي پانصد درهم است. 
                                            
به گزارش سرويس بين‌الملل «تابناك»، خبرنگار اين روزنامه كه بر حسب اتفاق از يكي از ميادين تره بار تهران بازديد مي‌كرده، با ديدن يك گوني بادمجان كه روي نرخنامه آن نوشته شده بود، «500 درهم»، نوشت: بادمجان در ايران به ازاي هر كيلو پانصد درهم عرضه مي‌شود و اين به آن معناست كه در تهران، هر كيلو بادمجان 125 دلار است!
اين خبرنگار مفهوم واژه درهم به معناي «درهم فروشي و سوا نفروختن» را با واژه درهم (واحد پول امارات) اشتباه گرفته است.
نوشته شده در جمعه 1387/08/10ساعت 23:27 توسط BD32| |

نوشته شده در دوشنبه 1387/08/06ساعت 11:47 توسط BD32| |
جای همه دوستان سبز، سه سال پیش موقع سیزده به در رفتم یه جای خیلی دنج برای تفریح، امّا تنها!

من داخل اینجا بودم


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 1387/08/02ساعت 10:14 توسط BD32| |
توی محله قدیمی ما پیرزنی زندگی میکرد که اسمش بی‌بی سکینه بود و سالها از نعمت شوهر محروم بود و بقول معروف مرد به روی خودش ندیده بود.
یکروز یکی از جوان‌های محل میخواسته سربه سر بی‌بی سکینه بگذارد و او را سرِکار بگذارد٬ با ماشین جلوی پای بی بی سکینه ترمز میزند و میگوید:
بی‌بی! میای بریم صفا کنیم؟؟

بی‌بی سکینه هم که با شنیدن این حرف حسابی به شوق آمده بود ولی برای اینکه زود «بله» را نگوید و بقول معروف کمی تاقچه بالا بگذارد٬ پاسخ داد:

- من دو تا شرط دارم.
- چه شرطی؟
- اول اینکه چون گوش‌های من سنگین است٬ یکبار دیگه حرفت را تکرار کن تا مطمئن بشم درست شنیدم.
شرط دوم این است که یالا ! زودباش دیگه
نوشته شده در چهارشنبه 1387/08/01ساعت 22:57 توسط BD32| |
فرض کنید یکنفربخواهد کمی شیطنک کند و جمله بالا را بعنوان یک خبر علمی و پزشکی به صدا و سیما بدهد تا از شبکه اول پخش شود.
حالا ببینید بعد از انتشار این خبر چه اوضاعی شود!
ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 1387/08/01ساعت 22:44 توسط BD32| |

نوشته شده در چهارشنبه 1387/08/01ساعت 22:4 توسط BD32| |